السيد الطباطبائي ( مترجم : همداني )

185

تفسير الميزان ( فارسي )

اوقيه بود ، و از اين مبلغ بيست اوقيه را در موقعى كه اسيرش كردند از او گرفته بودند و رسول خدا ( ص ) فرمود : آن بيست اوقيه جزو غنيمت است ( نه فديه ) لذا بايد براى خودت و دو برادرزاده هايت نوفل و عقيل فديه بدهى ، عباس گفت فعلا چيزى ندارم . حضرت فرمود : آن طلايى كه به ام الفضل سپردى و گفتى اگر حادثه اى برايم رخ داد و كشته شدم اين طلا از آن تو و فضل و عبد اللَّه و قثم باشد ، كجاست ؟ عباس گفت : چه كسى تو را از اين جريان مطلع كرده ؟ فرمود : خداى تعالى . عباس بلا درنگ گفت : « اشهد انك رسول اللَّه » و به خدا قسم از اين جريان جز خداى تعالى هيچ كس اطلاع نداشت « 1 » . مؤلف : روايات وارده در اين معانى از طريق شيعه و سنى بسيار است ، و ما به منظور اختصار از نقل همه آنها خوددارى كرديم . و در قرب الاسناد حميرى از عبد اللَّه بن ميمون از امام صادق از پدرش ( ع ) روايت شده كه فرمود : وقتى براى رسول خدا ( ص ) پولى آوردند ، حضرت به عمويش عباس فرمود : اى عباس ردائى پهن كن و قسمتى از اين پول را در آن بريز و ببر . عباس قسمتى از آن مال را گرفت ، آن گاه رسول خدا ( ص ) فرمود : اى عباس اين آن وعده اى بود كه خدا در آيه * ( « يا أَيُّهَا النَّبِيُّ قُلْ لِمَنْ فِي أَيْدِيكُمْ مِنَ الأَسْرى إِنْ يَعْلَمِ اللَّه فِي قُلُوبِكُمْ خَيْراً يُؤْتِكُمْ خَيْراً مِمَّا أُخِذَ مِنْكُمْ » ) * داده بود . آن گاه امام باقر ( ع ) اضافه كردند كه اين آيه در حق عباس و نوفل و عقيل نازل شد . امام ( ع ) سپس اضافه فرمود : رسول خدا ( ص ) در روز بدر نهى كرد از اينكه ابو البخترى واحدى از بنى هاشم را بقتل برسانند ، لذا اين گروه اسير شدند ، و رسول خدا ( ص ) على ( ع ) را فرستاد كه ببيند در ميان اسراء چه كسانى از بنى هاشم هستند . على ( ع ) هم چنان كه اسراء را مىديد به عقيل برخورد ، و از روى قصد راه خود را كج كرد . عقيل صدا زد : آى پسر مادرم على ! تو مرا در اين حال ديدى و روى گرداندى . مىگويد : على ( ع ) نزد رسول خدا ( ص ) برگشت و عرض كرد : ابو الفضل را در دست فلانى و عقيل را در دست فلانى و نوفل ( يعنى نوفل بن حارث ) را در دست فلانى اسير ديدم . حضرت برخاست و نزد عقيل آمد ، و فرمود : اى ابا يزيد ابو جهل كشته شد . عقيل عرض كرد : بنا بر اين ديگر در استان مكه مدعى و منازعى نداريد . حضرت فرمود : « ان

--> ( 1 ) مجمع البيان ، ج 4 ص 559